آذر

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۷/۲۵ساعت ۱۶:۴۵ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

عنوان : زن عاشق پاییز
عکاس : آذر. پورپیغمبر
ماتریال : سایه خودم و برگ های حیاط

۲۵ مهر ماه ۱۳۹۹

 

 

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۷/۲۵ساعت ۱۶:۴۲ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


( داستان کوتاه ) …

 

 

 

 

صداها با هم وارد خانه میشوند . البته صدا هم نیست ، قاطی صدها صدای متفاوت است . خوبیش اینه که هر صدایی جایگاه ویژه ی خودش رو داره و از هم جدا ، جدا میرسه .
گوشهایمان در مدتی طولانی تمام پرونده های این اصوات را در گوشه های پراکنده خانه بایگانی  و منسجم کرده است .
مثلا صدای بازی بچه ها بیشتر در اطاق خواب شنیده میشود ، موقعی که وقت استراحت هست . یا صدای پچ پچ زنها که در
گوچه لم داده اند و زیرشان یک موکت کهنه انداخته اند و به دیوار آشپزخانه ی خانه ما تکیه داده اند ، در موقع درست کردن ناهار ، گوش را بیشتر برای گوش واایستادن تحریک میکنه . پرونده و اسرار تمامی خانه های محله را همین گوش دادن به پچ پچ ها تشکیل داده است . همین الان ، آهنگ ها هم به گوش رسیدند  . پنجره ی یک و پنج و شش باز شدند . اسامی را حذف کرده ایم چون سه تا طیب هست دوتا اعظم و چندین مشابه دیگر . خانه ها را
به ترتیب شماره میشناسیم . خانه ی ” یک ” پنجره اش که باز میشه حمیرا ترانه “پشیمانم” را سر میدهد … خانم شماره یک هم با اون میخونه و به حرمت خواننده احترام نمیذاره : صدایت افتضاح هست !!
همسرش سرش داد می کشه :
اون لامصب را خاموش کن یا صدای نحس خودت را ببر . خانم شماره یک ، هم صدای خودش را و هم صدای خواننده را بلندتر میکنه . داد و بیداد همسرش در صدای ترانه های شاد و قدیمی گوگوش گم میشود . گوگوش در خانه شماره شش میخونه . پنجره هشتمی هم باز شد : حامد پهلانه ! !
سر عصر است و گرما بیداد می کند . بچه ها هم
از خواب بیدار شده اند و می ریزند کوچه . علی با صدای داد بچگانه رامین را از پشت پنجره شان صدا میزنه و چون رامین جواب نمیده سنگی به گوشه ی پنجره شان پرت میکنه . رامین سرش را از پنجره بیرون می آورد و نگاهی چپکی
به علی میکنه….
صداها کوتاه و بلند میشوند و می آیند در جایگاه خودشان .
نشسته ام و تحلیل میکنم کدام خانه وضعیتش نسبت به کدام خانه چه جوریه … رعنا رفته دم در خانه ی پیشیه ریضا و اعتراض میکنه که عسگر آغا مریضه و دم مرگه و جون میده . اما این همه صدا و ترانه و قیل و قال نمیذاره بره به اون دنیا . زن پیشیه ریضا چشمی میگه اما فقط در را می بندد نه پنجره طبقه سوم خانه شان را . بفهمی نفهمی صدا را بیشتر هم میکنه . این دو
همسایه پارسال کتک کاری کردن . بخاطر همین صداها …

موقع اذان است و منم به سهم خودم ربنای شجریان را گوش میدهم .
وقتی صدایش را بلند میکنم دیگر صداها خاموش میشوند و ربنا در محله می پیچد . پنجره را می بندم … این همه سکوت منو
میترساند . همسایه بغلی آمده دم در خانه و با من کار دارد . زن پیر عسگرهست  که جانش درنمیاد بره اون دنیا ، با دخترش رعنا .
تعجب میکنم . با نگاهم سوال می کنم و تعارف میکنم بفرمایند خانه .
رعنا میگه :
میشه لطف کنید اون آهنگ که الان باز کردین به ما بدین . بابام همین الان وصیت کرد اگر من مُردم آن صدا را در سر قبر من با صدای خیلی خیلی بلند پخش کنید !

 

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۷/۱۸ساعت ۰۰:۲۲ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

 

 

خسرو خوبان
همان ” گل سرخی ” بود
که سالها پیش نهادند
با دستانی خونین
در هلهله ی شادترین صداها
بر سر لوله تفنگ خالی ژ۳ …!

 

 

آذر . پورپیغمبر
۱۷ مهر …. پاییز ۹۹
تقدیم به استاد شجریان
خسرو گلسرخی ِ آواز و مبارزه و عشق

 

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۷/۱۷ساعت ۲۳:۴۳ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

 

 

مشت ميیکوبم بر در
پنجه می سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواری بزنم،
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايی می گردم،
لب بامی،
سر کوهی ،
دل صحرايی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
ميیخواهم فرياد بلندی بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسی می آيد با من فرياد کند؟

👤فریدون مشیری

 

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۷/۱۷ساعت ۱۶:۳۸ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

ابتدا ؛
سر به سر تکه ابری می گذارد و
آن را
اندک تکانی می دهد
چند قطره باران
بر زمین ِ ساکت می افتد
..‌. فقط چند قطره باران !
بچه های کوچه فریاد می زنند :
باران ! به به …
باران !
و برای هیچکدام
یک قطره هم نمی رسد از آن !

****

در دیگر مردمان
هیچ وجدی برنمی انگیزد
می پیچد به پاهای رهگذران و
لبه لباس های کوتاه و بلندشان
اندکی باز ؛
در گوشه های روسری زنی
و حریف طناب بافته موهایش نمی شود
در پیشانی سفیدش
موهای صافش را به ناچار
رو به هوا بازی می دهد
قد زن را
بلندتر می دهد نشان !

****

با دستانی سرد
موهای رها را
در زیر روسری نارنجی اش
مرتب و محکم می کند و
بی محابا آدامس می جود
پشت ماسک زن
صدای جقه جقه آدامس
در حال پخش است
باز،
با تندی هر چه تمام تر
خودش را به طناب موها می زند و
چون پاندولی
در تیره ی پشتش
آن را تکان می دهد
تا بخواهد در درون قلبش جا گیرد
خود را به دیوار می چسباند و
دگمه روی سینه بارانی قهوه ای اش را
زود می بندد زن ….
یادش نبود که مهر است الان !

****
پاییز است و
روی زمین
هیچ برگ زردی هنوز
خش خش شاعرانه سر نمی دهد
اوج گرفته است
سرفه های شاعران !

****

کنار درختی کهنسال
نعش ماسکی افتاده و
مایع لزج زرد و خونی
در گودال آن .
دورش چرخی هم نمی زند
سست میشود و می ایستد
لگد نوک پوتینی کهنه
آن را مثل بچه گربه ای مرده
درون جوی آب پرتاب می کند
تایتانیکی که یک تکه یخ نه
رهگذری تنگ نفس آن را می کند
کشتی غلتان !

****

دور تنه درخت
با آغوشی گشوده می پیچد و
به جان برگ هایش می افتد
اولین برگ خشک و زرد را
به زمین می اندازد با مهر
جایش اینجاست
باد خزان …!

 

 

 

آذر . پورپیغمبر
۱۶ مهر ۹۹

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۷/۱۷ساعت ۱۴:۳۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

سرِ مخالفت دارند همیشه
اهل قلم
با حاکمان و شاهان
سر ِ آشتی
اصلا و ابدا !

دیوانه وار و عاشقانه اما
چه قلم ها که نزده اند
برای پادشاه فصل ها ؛
تمامی شعرا !

 

 

 

آذر . پورپیغمبر

۲۷ شهریور ۹۹

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۶/۲۷ساعت ۲۳:۱۹ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۶/۲۶ساعت ۰۷:۴۵ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


شرح حال !

 

 

طبق معمول ،
چائی بسیار داغ را
تا خوردم دهانم سوخت
تا دهانم سوخت
گذاشتم کمی سرد شود
تا کمی سرد شود
شعری بلند به ذهنم رسید
هم ابتدایش
دوستت دارم بود
هم انتهایش…
قافیه هایش همه سوخت !

چائی سرد و خنک را نوشیدم
تمام وجودم سوخت …!

☆☆☆☆☆☆☆☆☆

همشه کی کیمی
ایستی چایی ایچرکن
دیلیم یاندی
بیرآز سویوسون دئدیم
بو واخت دا
اوزون بیر شئعیر عاغلیما گلدی
ایلکی ده،سونو دا
“سئویرم سنی”
قافیه‌لر یاندی بوتون!

سویوق چایی ایچرکن
بوتونلیگیم یاندی!

 

 

 

شعر:
#آذر_پورپیغمبر
تورکجه چئویرن:سحرخیاوی

25 شهریور ۹۹

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۶/۲۶ساعت ۰۱:۱۲ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


بغض گیتار

 

 

 

چه روزایی  ,  همه رفتند
همه از دست  , همه از دست !
چه  دمی که  تند رفتند
همه  چون باد   ,  همه  چون باد .
چه صباحی به  نفس های پریشان
همه فریاد   ,  همه فریاد ……
چه ورق ها که سفید و خالی
…. همه پاره  , همه  پاره !
همه حرفها  , خون دل شد
چه سخن ها  ,  چه  سخن ها  !
و  سخن ها  به شرارش  ,
همه بر باد  , همه بر باد .
چه قماری شدی  ای  عمر !
همه باخته ,  همه باخته ….
چه گذشت  از سرمان  ,
وای گذشته  , وای  گذشته !!!
بغض گیتار چه راحت ترکید
بغض من کو ؟ بغض من کو !؟

 

 

سروده ی آذر . پورپیغمبر
خواننده : حمیدرضا جوادزری

 

 

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۶/۱۴ساعت ۱۷:۵۳ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۶/۰۳ساعت ۲۲:۴۴ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۵/۱۴ساعت ۰۰:۳۵ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

 

زمانه را

چه شده است!؟

هر چقدر دورتر می شوی

صدای دوستت دارم ،

نزدیک تر می شود

رساتر می شود

دهانی هم در کار نیست

ببویند … !

 

 

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۵/۱۳ساعت ۲۲:۴۱ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


ابرهای هُنر را

به شکل گلهای سفید

در زمینه آبی ِ آسمان چیده ای

می دانم بارانی که خواهد آمد

بوی گل های یاس خواهد داد …

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۵/۰۴ساعت ۰۹:۳۹ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

 

هر چه از ترانه داری
هر چه از صدا داری
بفرست

این گنجشک ها
آوازشان
تکراری شده
هر چه از نوای سیم های کوک داری
برای دفتری بفرست
که خط خالی برایش
جراحت است
زخم است
هر چه از صدا داری
بفرست
این ریسمان کهن
که سرهایی به بالایشان
در حال اهتزاز است
گسسته شود
رشته شود
پنبه شود
تمامی سکوت ها

سکوت ،
نه !
بفرست صدایت را …

 

 

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۵/۰۴ساعت ۰۹:۱۸ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

 

نیلوفران بنفش ِ تند رنگ
به راحتی قاصدکان
بالا می روند
از لابه لای صخره هایم
که در آن لمیده اند
به نوشیدن آبی گوارا
از چشمه ساران دره های سیرابم ؛
خستگان راهم …

کوهی ام پیچاپیچ
که پیموده ام از میان لاله هایش
هزاران هزار بار
تنهائی خودم را
آهوان تیر خورده را …!

۹۹🌱

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۵/۰۴ساعت ۰۸:۳۸ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

 

فردا صبح
که به صدای جیغ گنجشکان
از خواب برخواهم خاست
خواهم دید خدا
بازهم نقاشی تکراری خورشید را
بر زمینه آبی و خالی آسمان
در بالاترین نقطه کوه عینالی
که زیر پای همه فتح شده ،
کشیده و
خط های نورانی تند و تیزش را
تپانده است
تا روزن پنجره هایی که
زنان و مردانش ،
لحاف را
بر شیشه هایش سنجاق کرده اند …!

پرندگانی بازهم
هنوز جولان نداده
خونشان بر بستر گردو خاکی زمین ،
دلمه _ دلمه
پخته شده است از باروت آشنای صیاد …

می تواند و کاش بتواند
بجای آویختن طلای خالص هجده عیار
بر دورادور گردن آفتاب
تاول زنانی را رسم کند
که آفتاب ندیده بر حیات شان ؛
از حسرتی داغ و سوزنده
تند تند می ترکند و
رنگ بدلی آن
بر چهره های کافرشان
عرقشان را در می آورد ..‌‌.

وقتی از ان بالا
هرگز به زمینی این چنینی
نیفتاده است ؛
می تواند ؟!!

 

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۵/۰۴ساعت ۰۸:۳۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


شعر هم کفاف تو را نمی دهد جانان

باید از ریشه در بیاورم

بیت هایی که آخرشان

همه تمام می شود با پایان !

 

 

سروده و عکس :
آذر . پورپیغمبر
تابستان ۹۹

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۵/۰۴ساعت ۰۸:۰۹ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


از علاقه ام به ماه ِ خود
خورشید اگر می دانست چیزی
آفتابی نمی شد
هیچ روزی … !

 

 

 

آذر . پورپیغمبر
۲ مرداد ۹۹

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۵/۰۴ساعت ۰۸:۰۱ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۵/۰۴ساعت ۰۷:۵۵ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

دستم تبدار عشق است
خورشید ،
ماسک ابر را
زود به چهره اش می زند …!

 

 

 

آذر . پورپیغمبر
تابستان داغ ۹۹

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۵/۰۴ساعت ۰۷:۴۳ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۲۴ساعت ۰۹:۴۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


وقتی از خورشید

فقط نامی مانده است

این سایه کیست

این قدر سخت من را در برگرفته ،

در آغوش ؟!

                                        تیرماه ۹۹_ تبریز

                                   روزهای سخت قرنطینه

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۲۴ساعت ۰۹:۲۶ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۲۲ساعت ۱۸:۱۸ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

حافظ می گوید :
غم مخور
به حرفش گوش می دهم و
خیام را
مرجع تقلید خود می کنم …!

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۲۲ساعت ۱۸:۱۱ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۲۲ساعت ۰۸:۴۹ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

تا سپیده می زند ،
اولین سلام رفاقت را
گرم ِ گرم می دهم
به خورشید…

رقابت گرماگرم تو را

می طلبم با خورشید !

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۲۲ساعت ۰۸:۴۳ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

 

پرنده ی شعر
با آوازی دردناک می خواهد
از دلم بیرون جهد
می ترسم نامت را فریاد زند !

 

 

 

آذر . پورپیغمبر
تیر ماه _ ۹۹

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۲۲ساعت ۰۷:۲۳ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

برای دفتر شعرم
نقشه ای بزرگ می کشم
از تمامی برگ هایش
زورق کاغذی بسازم و
رهایش کنم
روی تمامی اقیانوس های جهان …!

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۱۰ساعت ۱۲:۵۵ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 

 

آسمان ذهنم
تا بی نهایت آبی ست
چگونه بتارانم
این همه کبوتر آزادی را
به آسمان واقعی ؟!

 

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۱۰ساعت ۱۲:۴۳ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر



آخرين پست ها
»
»
» آهنگ محله
»
»
»
»
» پائیز می رسد
»
»
طراحی: پارس اسکین - پیاده سازی: شرکت داده تجارت