آذر

امام زمان هم بیاید

دلتنگی جمعه را

فرهاد زیبا می خواند

نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۲۹ساعت ۱۹:۱۲ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


خبرش حتما

به گوش ات می رسد

که دسته دسته موی سفید

در سر من

بعد از تو

سبز شده اند

نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۲۹ساعت ۱۹:۰۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


دلشوره های زمستانی ام شروع شده است

ضربان قلبم هم کُند و هم سریع شده است

بهر نور و گرمای اندکی دست و پا نمی زند

مثل انار از سوی آفتاب تشریح شده است

نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۲۸ساعت ۱۱:۱۲ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


 


این بار

نوع رقص فرق می کند

باید چنان نرم و آهسته

در بخارا رقصید

که چایی داغ و تلخ فنجان

روی روزگار نریزد

نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۱/۳۰ساعت ۱۹:۵۶ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


ای معاشران ادینه ها… به اینه ای ست !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۴/۲۵ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


هوا مثل تو خوب است و عشق مثل تو دوست داشتنی … شعرهایم نمک گیر می شود!!!

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۴/۲۰ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


میوه تابستان را بعد از رسیدن می خورند در صبری شیرین و بعد از چیدن می خورند دلم درد گرفت از انتظار و ثمره های نارس شیرینی یار را بعد از بوسیدن می خورند !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۴/۱۷ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


پاهای خسته ام به مقصد خوبی رسیده اند زخمی و نالان پیش چشمه ابی رسیده اند دستمان خالی است و هیچ نداریم جز عشق تاج و تخت من و تو به قصر خوبی رسیده اند !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۴/۱۵ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


زمین از تو می چرخد شاد به کام روزگار همین که می شوی از من به نام پروردگار پروانه دلم دیگر پی اتش و انجمنی نیست با ارم خنده که زدی در لب من ای اموزگار !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۴/۱۵ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


تقدیم به زنده یاد : حسن بهطاسی برناس از انبوه اندوه ناگفته ، نهان در دلهای من دوست ، خواهر یا برادر ، گاه و بیگاه همسر و فرزند ، مادر یا پدر . از سپیده تا پسین افتاب با بهانه ، بی بهانه : گرم در گرداب کار و کارهای بی بر و بی انتها روزها و هفته ها و ماهها و سالها و … نابهنگام … ناگهان شیپور مرگ : – شیون و ماتم زاری و افسوس و اشک ماندگان . در دریغ از یک نگاه سیر یک گپ گرم و دراز همدلی وقت نیاز ٣١ ، ٣ ، ١٣٩٥ ساعت ٢ بامداد برناس : غافل ، بی خبر ، نااگاه

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۴/۰۷ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


من تو را کاملا می شناسم عین مومنی به خدا تو هیچوقت برنمی گردی از حرفهایت !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۴/۰۶ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


نه تسبیح نه مهر و سجاده ای نه چادر نماز و نه کیف و کفشی یک سیب برای اعتکاف کافیست !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۴/۰۴ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


از خودش داشت ترانه ای می خواند و بسیار جوان شده بود … شاید حدود سی ساله نشان می داد .مادر شوهرم صدای اصلا خوبی ندارد … به دیوار تکیه داده و می خواند و به من نگاهی برای تایید می اندازد ، فکر می کنم که چطور بهش بگویم که نخواند و سر و گوشم را نبرد . از پشت سرش و از سیاهی و سفیدی چند تکه از موهایش عنکبوتی بزرگ بیرون می زند و با پاهای سیاه چندش اور خودش را به گوشه سقف می رساند . گوشهایم دیگر هیچ صدایی جز تپش قلبم نمی شنود . خانه همان خانه قدیمی سال ٦٠ است و دکور اتاق که از فیبر درست شده است و پشت ان فضایی خالی که به جاسازی جزوه ها و برخی کتب ممنوعه اختصاص داده شده بود . عنکبوت دکور را دور می زند و در وسط ان می ایستد و پاهایش را به علامت ضربه به ان می زند . انگار می خواهد از بودن یا نبودن چیزهایی در پشت ان مطمین بشود . من هنوز نمی دانم چیزهایی هست یا نیست اما حتی ان فضای خالی هم که هیچ چیز ی ندارد برایم ترسناک می شود . عنکبوت دارد برایم نمایش می دهد و من در فکر جان خودم نیستم ، در فکر این هستم که چطور از بین اش ببرم . اتاق که بعدها به مطبخ ، تبدیل شد ، پر از برنج و روغن و حبوبات و چایی و ملزومات یک زندگی فورمالیته هست . نامادری ام نیست و مادر شوهرم هم یکهویی غیبش زد . هر چه بهش گفتم اون عنکبوت را نمی بینی ؟ تمام حواسش فقط به خواندن ترانه ای از خودش بود . تسبیح و نماز را در خواب من ، فراموش کرده بود ( در همین حین که اینها را می نویسم زلزله ای امد و همه مان از طبقه بالا ی خانه فعلی مان به حیاط دویدیم . … درست ساعت هشت و ده دقیقه … به این علت در نوشتنم ، وقفه ای پیش امد . )

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۹ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


وقتی می روی و دور می شوی خیلی به نظر کوچک می ایی می دوم و در اغوشم برمی گردانم و باز هم … بزرگ می شوی !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۸ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


وقتی نمانده است در خاک ماه فرود ایم در اسمان تو پرنده ها را شکار می کنند .

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۸ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


دیگر چه بگویم وقتی امام زمان هم همه را سر کار می گذارد از تو چه انتظاری هست !؟

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۷ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


ارزوی باران کردم باران اسیدی بارید دست به طلا زدم اهن شد لاله واژگون شده ام در سوگ سیاوش !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۷ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


می خوانیم می زنیم می رقصیم شکر می کنیم … گروه تکمیل است و من سر از پا نمی شناسم !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۵ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


از افسانه من و تو نه شیرینی شد نه فرهادی اما برای دیگران خیلی شیرین شدیم !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۵ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


ریشه های سرخم را پله به پله بافتم این فرش قرمز کن را من زیر پای تو انداختم !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۵ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


اسم جانان که می اید به رقص می ایم جام و بزم و طرب و دست به جان می اید این همه امدن از من به کدام منزل توست شمس ها* هم لبش از دست تو بر جان امد ! * منظور از شمس ها : شمس تبریزی و شمس لنگرودی هست

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۵ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


این همه شعر برای تو که نیست از دلم امده و رفته برای تو که نیست این همه حرف که با دایره ای می خوانم گریه و زاری و اندوه برای تو که نیست !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۵ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


اسمان ابی ابی خورشید زرد و گرم درختان سبز روشن هوا ، اکنده از بوی گلاب زندگی زیبا و در غیاب تو ببین خداوند چگونه کیفرم می دهد .

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۴ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


از یک طرف مشرف به جنگل های انبوهم از طرفی منتهی به دره ای عمیق انباشته از خاطراتی مه الود گردنه حیرانم من !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۴ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


مولانایم می داند با حجاب هم نباشم مومن ترین زنم به جهان او !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۴ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


برای تو خیلی حرفها دارم روزه هستم دهانم را باز نکن !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۲ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


چه زیباست زمین … اولین جمله ای که از ماه به زمین مخابره شد ان موقع اعتقادات تو در زمین حاکم نبود دوست داشتنت بود !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۲ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


در سن پنجاه مثل دخترهای دبیرستانی شده ام از تو که می نویسم روی نوشته هایم خم می شوم کسی تقلب نکند !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۲ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


این ماه بر من حرام شد نه روزه ای می گیرم نه نمازی می خوانم برای سحری قرار بود صدایم کنی !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۰ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


دلم برای کودکی ام تنگ شده است می خواهم از شیر خودم بزرگش کنم و به سن خودم و تو برسانم !

نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۱۸ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر



آخرين پست ها
»
»
»
»
» بازمانده!
»
»
»
»
»
طراحی: پارس اسکین - پیاده سازی: شرکت داده تجارت