آذر

  در آغوشم باشی قصه ی هزارویکشب  آغاز میشود یک شبه !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۶ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


موهایم را باد بر پنجره می زند بی پرده ام با تو !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۶ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


کندوهای کوهستانی سینه ام پر می شوند دم سحرتا خالی بشوند در شبانه های تو پروانه ها دوستان منند گلها رفیقان تو  ما محشور طبیعتیم !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۶ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


آه ! ماه من دنبالت می گردند مسلحانه از آغوش من آرام در بیا !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۶ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


با چشم دل دیدم تنها تو هستی ماه شبهای تارم هر روز عید است !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۶ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


گاهی صدای پایتاین چنین در گوشم می پیچد انگار برگشته ای من را برداری !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۶ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


طواف می کند جفت پاهایم را حلقه های زرد ماه در رودخانه ای بادخیز !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۴ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


دانه دانه حرف دلم اناری ست پاییزی !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۴ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


حتی قاصدک های بمباران شده ی غزه هم برگشته اند به اطاق شعر من خبرها داغ داغ است از تو !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۴ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


توقف میکنم میان دود سیگاری که رنگ تو را گرفته استتوقف میکنم میان دود سیگاری که رنگ تو را گرفته است . رنگ مرده ها را … کاری ندارد پیداکردنت در بین آن همه . رنگ مرده ها را … کاری ندارد پیداکردنت در بین آن همه خاطرات مه آلود … تهوع نداشته باشم برایم یک خاطرات مه آلود … تهوع نداشته باشم برایم یک سرگرمی متداول است که خودت یادم داده ای . اما حالا سرگرمی متداول است که خودت یادم داده ای . اما حالا در گرمای مرداد ماه که نفس را هم سرب می کند برایم در گرمای مرداد ماه که نفس را هم سرب می کند برایم هیچ جاذبه ای ندارد . سر بسر تو گذاشتن مترادف بازی هیچ جاذبه ای ندارد . سر بسر تو گذاشتن مترادف بازی با مرگ است . نشسته ای روی صندلی کنار پیانو و با مرگ است . نشسته ای روی صندلی کنار پیانو و انگشتانت از هرم گرما تاول زده است . تیز که نگاهشانانگشتانت از هرم گرما تاول زده است . تیز که نگاهشان میکنم فرو میرود در غشای نازک آن و خون سفیدی از میکنم فرو میرود در غشای نازک آن و خون سفیدی از نوک ناخنت بیرون می جهد . ناگزیر از رفتنم … دود نوک ناخنت بیرون می جهد . ناگزیر از رفتنم … دود غلیظی در گورستان فصول بالا و پایین میشود !غلیظی در گورستان فصول بالا و پایین میشود !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۴ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


ماه سالخورده میشود در قاب پنجره چشم بگشاییم !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۳ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


چندان مهم نیست که ماه الان در آسمان اینجا باشد یا هیچ جا نباشد رد نگاه تو را گرفته ام می آیم صبحدم با ستارگان به پیش تو !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۲ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


ترسم از خوابی ست که برفهای سرخ داغ ببارد در دل نیمه شب تابستان بر کابوس های نارس من !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۱ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


تار سیاه مژه می زنم تا درون نگاهتدو تیله ی الماس می رقصند آذربایجانی !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۱ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


در شوره زار مناجات آیه هایی داری سبز : اشعارمن !

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۰۱ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


پرنده ای راه بلد ، بر نوک خود ، برگهای زرد و خشک را آورده و چیده بود روی کتاب کهنه ی زوربای یونانی و لانه ای کوچک بر روی دل زوربا ، مهیا کرده بود . ” بوی پاییز ” را نوشتم  و چیدم در ردیف داستان کوتاه ها !او  هم میداند که به برگ سبز درخت نباید دست زد !! انگار کتابی را که سالها قبل خوانده بودم  و اکنون از یادم رفته است بارها و بارها خوانده است !!!

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۴/۳۱ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر


خودم از خودم متولد میشوم با دردخود بنمای!

نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۴/۳۱ساعت ۱۰:۱۰ توسط آذر پورپیغمبر | بدون نظر



آخرين پست ها
»
»
»
»
» بازمانده!
»
»
»
»
»
طراحی: پارس اسکین - پیاده سازی: شرکت داده تجارت